آقای چاغر

احتیاط:
پاراگراف دوم این نوشته حاوی مقادیری تن‌نویسی مردانه است.

آقای دوباتن در کتاب پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند، برایمان از مفهومی می‌گوید که او اسمش را گذاشته «لحظه‌ی پروستی». مثال می‌آورد از یک روز زمستان که راوی سرماخورده‌ی «جستجو»، در بازگشت به خانه، اول پیشنهاد چای مادرش را رد می‌کند و بعد بدون دلیل مشخصی تغییر عقیده می‌دهد و مادر هم برایش در کنار چای یکی از آن کلوچه‌های کوچک پف کرده‌ای می‌آورد که پتیت مادلن نامیده می‌شوند. راوی، مغموم از روز کسالت‌باری که گذرانده و چشم‌انداز فردای اندوهبارش، قاشقی از چای را که تکه‌ای کلوچه در آن خیسانده بی‌اراده به دهان می‎برد و در اینجاست که معجزه رخ می‌دهد. «در همان آنی که جرعۀ آمیخته با خرده های شیرینی به دهنم رسید یکه خوردم، حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته شده بود. خوشی دل‌انگیزی خود به خود، بی هیچ شناختی از دلیلش مرا فرا گرفت. یکباره مرا از گوهره‌ای گرانبها انباشت و کشمکش‌های زندگی را برایم بی‌اهمیت، فاجعه‌هایش را بی‌زیان و گذرایی‌اش را واهی کرد، به همان گونه که دلدادگی می‌کند. یا شاید این گوهره در من نبود، خود من بودم. دیگر خودم را معمولی، بود و نبود یکی، میرا حس نمی کردم. این شادمانی نیرومند از چه می توانست باشد؟ … و ناگهان خاطره سر رسید. آن مزه از آنِ کلوچه ای بود که صبح یکشنبه در کومبره هنگامی که به اتاق عمه لئونی می رفتم تا به او صبح بخیر بگویم در چای یا زیزفون می‌خیساند و به من می‌داد.» بقول آقای دوباتن کودکی راوی در ذهن‌اش مه‌آلود و گنگ  است و چیزهایی که به خاطر می‌آورد جذابیتی ندارند و علاقه‌ای را برنمی‌انگیزند. نه به این معنی که هیچ جذابیتی وجود نداشته، بلکه احتمالن فراموش کرده که چه رخ داده است و کیک مادلن همین نقصان را هدف قرار داده بود. برحسب اتفاقی غریب، کیکی که از دوران کودکی طعمش را نچشیده و درنتیجه با حوادث بعدی درآمیخته نشده، این قدرت را می‌یابد که او را به روزهای کومبره بازگرداند و سیلی از خاطرات شخصی و غنیِ گذشته‌اش را به یادش بیاورد. اگر حادثه کیک مادلن راوی را به نشاط می‌آورد علتش این است که به او کمک می‌کند متوجه بشود این زندگی نیست که عادی است، بلکه تصویری که از آن در حافظه داشته است عادی است.

می‌خواهم از یک لحظه‌ی پروستی بگویم که نه با مزه‌ی کیک مادلن خیسانده در چایی رقم می‌خورد و نه به خاطره‌ی گنگ و دوری از کودکی وصل می‌شود. ماجرا مربوط است به یک عصری در پایان یک تعطیلات آخر هفته وملال و دلزدگی جمعه‌ای که تمام‌قد جمعه‌گی می‌کند. تو با دردسرِ خماری‌یی که خود را محکوم به آن می‌دانی روی کاسه‌ی توالت فرنگی نشسته‌ای و چشم‌انداز فردایت همانقدر که برای راوی جستجو، اندوهبار است. حواست را هم که از آن پرت کنی چشم‌انداز پیش رویت هم تعریف چندانی ندارد؛ شلواری که تا بالای زانو پایین آمده و روی دمپایی‌ات چین خورده است. تصویر کودکانه و عجزآلودی که با لختِ پشمالوی پاهات هیچ سنخیتی ندارد. احتمالن شلنگ در دست به آلتت خیره می‌شوی که انگار همه‌ی غُبن تو را یکجا در خود دارد. چیزی توجهت را جلب می‌کند. دست می‌بری و سرِ موی نازکی را می‌گیری و بیرون می‌کشی. موی تابدار بلندی است که پیچ خورده و دور آلتت چرخیده. ناگهان خاطره سر می‌رسد و حالا دیگر می‌دانی که آن مو چطور آنجا جا خوش کرده است.  بقول آقای دوباتن کودکی راوی در ذهن‌اش مه‌آلود و گنگ  است و چیزهایی که به خاطر می‌آورد جذابیتی ندارند و علاقه‌ای را برنمی‌انگیزند. نه به این معنی که هیچ جذابیتی وجود نداشته، بلکه احتمالن فراموش کرده که چه رخ داده است و کیک مادلن همین نقصان را هدف قرار داده بود. برحسب اتفاقی غریب، کیکی که از دوران کودکی طعمش را نچشیده و درنتیجه با حوادث بعدی درآمیخته نشده، این قدرت را می‌یابد که او را به روزهای کومبره بازگرداند و سیلی از خاطرات شخصی و غنیِ گذشته‌اش را به یادش بیاورد. اگر حادثه کیک مادلن راوی را به نشاط می‌آورد علتش این است که به او کمک می‌کند متوجه بشود این زندگی نیست که عادی است، بلکه تصویری که از آن در حافظه داشته است عادی است.

نقل قول‌ها:
جلد اول جستجو ترجمه‌ی مهدی سحابی
پروست چگونه می‌تواند … ترجمه‌ی گلی امامی

 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب … الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب … الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب … الحمدلله الذی جعلنا … الحمدلله …

پدرم، وقتی که قم بودیم، معتمد محل بچه‌گی‌هایمان بود و چون سید بود، غدیر که می‌شد شاید پانصد نفر از کله‌ی صبح تا عصر در خانه‌مان را می‌زدند و می‌آمدند هرکدام پنج دقیقه‌ای می‌نشستند و با چایی و شربت پذیرایی می‌شدند و از توی یک کاسه‌ی بزرگی که به مناسبت همین عید پر شده بود از سکه‌های به فراخور زمانش پنج تومانی تا پنجاه تومانی، یا بعدترها اسکناس‌های پنجاه یا صدتومانی‌یی که درطولش ده‌ تایی تا خورده و دورش یک نوار سبز  پیچیده شده بود، چیزی را به رسم عیدی برمی‌داشتند و می‌رفتند. از میان این پانصد نفر، درصدی شان بودند که آدم‌های تحصیل‌کرده‌تر و به‌قول گفتنی آدم‌های مُلّاتری بودند، مثل آخوندهای محل یا کارمندهای تحصیل‌کرده‌ی اداره‌جات یا کاسب‌های قدیمیِ پنجاه سال پای منبر نشسته، وقتی وارد خانه‌ی ما می‌شدند و با پدرم همدیگر را در آغوش می‌گرفتند به مصافحه، اول این عبارت بالا را «وردگونه» در گوش هم زمزمه می‌کردند و بعد روی هم را می‌بوسیدند و تبریک عید و مابقی ماجرا. هنوز هم که این صحنه را به یاد می‌آورم، وردگونه بودن ادای این ذکر توسط آنها برایم خیلی پررنگ است. نزدیک گوش هم و با صدای آرام و خیلی هم با طمأنینه. انگار «اسم شب»ی که در گوش هم می‌گفتند و خیالشان راحت می‌شد که خودی هستند و خطری تهدیدشان نمی‌کند. طبیعی است که در آن سال‌های کودکی، 6-5 سالگی، خیلی بیشتر این ماجرا عجیب و غریب به نظر بیاید و از آنجا که می‌دیدم و می‌فهمیدم که فقط آدم‌های مهم‌تر و بزرگ‌تر هستند که این راز را، آن هم با زبان عربی که من چیزی از آن نفهمم، در گوش هم می‌خوانند خیلی برایم مهم شده بود و می‌خواستم هرجور که شده سر از آن دربیاورم. این بود تا یک وقتی که یک کسی، که هیچ یادم نمانده کی، یک تابلویی برای ما هدیه آورد که همین ورد کذایی با خط نستعلیق روی آن نوشته شده بود؛ هرچند چاپی و ارزان قیمت و در قابی زشت. ولی همین شد کلید ماجرا. توانستم برای اولین بار سر تا ته این جمله را بخوانم و شاید انقدری هم بزرگ شده بودم که معنی آن را هم کم و بیش بفهمم. خیالم راحت شده بود، اما حتی وقتی که بزرگ‌تر هم شده بودم، مثلن نوجوانی، جذبه‌ی این صحنه‌ی روبوسی و ذکرِ درِگوشیِ عید غدیر، هرسال که تکرار می‌شد باز هم مرا می‌گرفت. هم من را به خاطره‌ی کودکی‌ام و رازآلودگی این ماجرا می‌برد که برایم خوش‌آیند بود و هم در سنینی بودم که باید تکلیفم را با این مسائل روشن می‌کردم! می‌خواستم حق و باطل کنم. می‌توانستم این موضوع را به دو بخش تفکیک کنم؛ یکی خود عبارت و معنایی که مستقیمن به آن دلالت می‌کرد و دیگری که برایم جذاب‌تر بود زاویه‌ی «آیین»ای موضوع بود. فرمی که این عبارت در آن ادا می‌شد و معنای ضمنی‌یی که بواسطه‌اش به کل ماجرا اضافه می‌شد و می‌شد برای تاریخش قصه‌پردازی کرد. پدرم و دوستانش را می‌بردم یک ناکجایی در دل تاریخ و در سر و شکلی شبیه سریال‌های تاریخی-مذهبی. اقلیت‌ خجسته‌دلی می‌دیدمشان که تحت فشار اکثریت یا حاکم جائر زمانشان انگار که سازمان مخفی زیرزمینی‌یی ساخته باشند برای حفظ و نگه‌داری از گوهر یگانه‌ی حقیقتی که پیش آنهاست. با لباس‌های مندرس و نگاه‌هایی که به زمین دوخته شده از کنار هم می‌گذرند و جایی که فرصت را مناسب ببیند نگاهی یا حرف کوتاهی بین‌شان رد و بدل می‌شود، انگار قول و قراری … و خلاصه از این جور تصورات. و نهایتن هم فکر می‎کردم شادی آزادی‌شان را پاداش مقاومت آن سالها می‌دانند و تأثیر جادوویی این ورد، طبیعی‎ست که حالا هم با افتخار آن را در گوش هم بخوانند. کشف دیگر آن سال‌هایم جمله‌ی معروف آقای خمینی بود درباره‌ی محرم و صفر؛ «این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.» شاید یکی از درست‎ترین و علمی‌ترین حرف‎های آقای خمینی. طبعن که آقای خمینی روایت شیعه را مساوی اسلام می‌بیند اما کم حرفی نیست تأیید اینکه کل این ماجراها چیزی نیست جز آیین‌ها و مناسک؛ اینها را که ازش بگیری هیچی تهش نمی‌ماند. مثل قصه‌ی بی‌دین شدن جلال آل احمد از زبان خودش که با تشکیک و برداشتن مهر از نماز خواندنش شروع شد و خیلی زود به تهش رسید. درک این موضوع و ربط دادنش به ورد کذایی غدیر کلید ماجرا بود. آدم‎هایی که این ورد را می‎خوانند درواقع خودشان را مفتخر می‎دانند به موضوعی که خود آن موضوع حیاتش را مدیون همین اینهاست. مدیون همین آدم‌هایی که «اطوار» حتی به نظر عجیب و مضحکی مثل خواندن اوراد در گوشی را با خوشحالی نمایش می‌دهند و به آن افتخار هم می‌کنند. در نگاه اول شاید این آدم‌ها هستند که دست و پایی می‌زنند تا از چیزی کسب هویتی بکنند، اما حتمن دقیق‌ترش این است که آنها خودشان هستند که این هویت را برای خودشان ساخته‌اند و زنده نگه‌ داشته‌اند.

حالا حکایت ماست …

پیرزن، چند صندلی آن‌ور تر من نشسته بود و کل مسیر ایستگاه پل صدر تا دروازه دولت را که به هوای رسیدن به تئاتر شهر و دیدن نمایش کسالت‌بار آقای جلال تهرانی در قطار بودم من را میخ خودش کرده بود؛ از همان لحظه‌ی اولی که موقع نشستن دیدمش و به‌نظرم چروک‌ترین صورت دنیا آمده بود، تا کمی بعدترش که با به نوبت مخاطب قرار دادن دو جوانی که روبرویش نشسته بودند و بعدش دوتایی که بغل دستش، یعنی بین من و او بودند، به چشم‌برهم‌زدنی آنها را از حال افسرده‌ی چرتی پایان یک روز کاری/کیری درآورد و به وضوح حالشان را خوب کرد. پیرزن، و طبعن همه‌ی این دور و بری‌ها، ترک‌زبان بودند و من شانس فهمیدن حرف‌هاشان را نداشتم و باید تلاش می‌کردم تا از روی کلمات مشترک و اسم جاها و آدم‌ها صرفن حدس‌هایی بزنم.  همین من را بیشتر حساس کرده بود روی کلماتی که از دهن هرکدامشان در می‌آمد. یکی دو ایستگاه مانده بود به مقصد من که پسر بغل‌دستی‌م سر درددلش حسابی باز شده بود و چیزهایی از زندگی‌اش می‌گفت که بقیه، همه گوش‌شان را سپرده بودند به او. چه می‌گفت؟ نمی‌دانم. اسم چندتایی بیمارستان را از توی حرف‌هاش می‌فهمیدم. آخرینش لاله در شهرک غرب. این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم، به لحظه‌ای که پیرزن، عامل اصلی فتنه که حالا هم مخاطب اصلی پسر جوان بود دستش را زده بود زیر چانه و رو به پسرک هی سرش را در سکوت تکان می‌داد و از یک جایی شروع کردن به تکرار یک کلمه: «هـَ یـَ» «هـَ یـَ» … و همین «هـَ یـَ» من را جاکـَن کرد؛  برد به حدود بیست و چند سال پیش. مادربزرگ مادری‌ام «خانوم» که ما «خانوم جان» صداش می‌کردیم؛ پیرزن جمع و جور ِ ترک‌زبان به غایت زیبا و کم‌حرفی که شاید کم‌حرفی‌اش از سال‌ها تسلط بی‌چون و چرای پدربزرگم در نظام مطلقن پدرسالار حاکم بر خانواده می‌آمد. هرچه بود خانوم فقط می‌شنید. سنگ صبوری آرام و با حرکات کند. پررنگ‌ترین تصویری که از او دارم نمای بسته‌ی صورت اوست وقت شنیدن حرف دیگران. با مژه‌های بسیار  بلندش که فکر می‌کردی از سنگینی همین مژه‌هاست که چشم‍هاش انقدر آرام پلک می‌زند. انگار تصویر اسلوموشن تکان بادبزن دستی در دستان خانوم چان یا خانوم هُوا در فیلم‌های آقای کاروای. و روی این تصویر، روی همین حرکت آرام سر و پلک زدن‌های اسلوموشن، برای من تنها همین یک صدا از او مانده است: «هـَ یـ» … «هـَ یـَ»

برایم سخت است تفکرات ارزشمندم را طوری جمع و جور کنم که شروع، بدنه و پایان‌بندی درست و درمانی داشته باشند به جهت نشر در اینجا؛ اما بنا هم ندارم که لال از دنیا برم. این «بنا» هم البته به نوبه‌ی خودش کلمه‌ی جالبی‌ست؛ لااقل برای بنده. «بنّا» که جزو آدم‌های اصلی دگیر در حرفه‌ی ماست و کم‌تر کسی را می‌شناسم که موقع نوشتن تأکید خاصی در گذاشتن تشدید روی نونش داشته باشد که خب نتیجتن می‌شود همان «بنا»؛ اسم کامل شرکت ما هم «طراحان و بناکنندگان زاو» است و بنده هرازگاهی هم چت می‌کنم روی این بنا و بنّا و در تخمی‌ترین نوع دی-دریمی که یک انسان -درحالیکه پایین کراواتش توی بشقاب سوپش افتاده- می تواند بکند، فکر می‌کنم به روزی که من آن روز در عین نایس بودن، به موقعش خیلی هم آدم جدی و ترسناکی هستم و در کارگاه ساختمانی از تخمی کار کردن تیم بنّایی نه فقط ناراحت که عصبانی هم می‌شوم و یقه‌ی بنّای مربوطه را می‌گیرم که این چه وضع کار کردنه!؟ تو فکر کردی ما کی هستیم!؟ هان!؟ طراحان و بناکنندگان زاو!؟ نخیر! در اصل اسم ما طراحان و بنّاکنندگان زاوه! بدون با کیا طرفی و … یا همین سرمربی سابق (فعلی!؟ بسکه هی قهر و آشتی کرد نمی‌دانم) کشتی فرنگی‌مان، آقای بنا، خب واقعن بنّا به عنوان فامیلی خیلی معقول‌تر نیست از بنا!؟ آقای ساختمان! آقای قهوه‌ای! از این ها گذشته یک چیز «به زعم من» خیلی بامزه‌ای که میثم تعریف می‌کند (می‌کند، نه کرد؛ میثم را که بشناسید می‌دانید که صرف فعل ماضی در مورد او غلط است و مثلن هرکدام از داستان‌ها و خاطره‌هایش را هزاران بار مثل روز اول تعریف می‌کند و تقریبن در  همه‌ی موارد می‌تواند تو را هم مثل روز اول سر کیف بیاورد) خاطره‌ای است از یکی از دیدارهای عمومی آقای خمینی، اما در اواخر عمرش که دیگر نای حرف زدن نداشت و صرفن اقشار مردم در حضور او جمع می‌شدند و آدم دیگری برای‌شان در محضر آقا صحبت می‌کرد و بنده خودم خاطرات بی‌ارزشی از یک باری که در عنفوان گوزسالگی همراه با پدرم در همچه دیداری شرکت کرده بودیم دارم و این سوای آن یک باری است که در خیلی طفولیت در پای یکی از سخنرانی‌های آتشین آقا حاضر شده بودم و البته فقط یادم هست که من را هم سر دست بلند کردند تا مثل چفیه یا چیزهای دیگر به دست آقا یا دست‌کم به نرده‌های لبه‌ی ایوانی که صندلی آقا بود بمالند جهت تبرک. از نقل میثم دور نیافتیم؛ سخنران آن روز در پایان صحبت‌هایش آقای خمینی را خطاب قرار می‌دهد که با اینکه حضرت امام کسالت دارند و قرار نبوده که ایشون صحبت بفرمایند ولی من می‌خوام از محضرشون تقاضا کنم در پایان جلسه امروز اگر صلاح می‌دونن مردم رو دعا کنند … (چیزی قریب به این مضمون)؛ با اشاره سر آقای خمینی و لابد رمزگشایی مرحوم حاج احمد آقا، میکروفن در مقابل صندلی امام قرار می‌گیرد و ایشان هم با مکث و طمأنینه بسیار که بخشی‌ش ذاتی او بوده و لابد بخشی‌ش هم از سن بالای او ناشی می‌شده می‌گوید: «اول بنا نبود ما صحبت کنیم؛ لاکن دعا، منافاتی ندارد با بنا؛ …» عالی نیست؟
نیست که نیست! من اصلن نیامده بودم این‌ها رو بگویم. چیزی هم که می‌خواستم بگویم ماند. چون هنوز نمی‌دانم چه‌طور یک جور خوب و منطی‌یی بهش برسم.

تابستون کوتاهه؛

درست مثِ دامن تو توی عکس  و مثِ دستای من،

که هیچکدوم به زانوهات حتی نزدیک هم نمی‌شن.

 

 صبح روز بعد باز می‌بارید، بارانی موربِ خاکستری

«صبح روز بعد باز می‌بارید، بارانی موربِ خاکستری مثل یک پرده نوسانی از دانه‌های بلور. پاشدم همین‌طور که احساس کوفت و روفت و خستگی می‌کردم و ایستادم به تماشای بیرون پنجره، با طعم تیره و تندی از خانواده‌ی سترن وود در کامم. مثل جیبهای مترسک از زندگی تهی بودم. رفتم به نیمچه آشپزخانه و دو فنجان قهوه نوشیدم. بجز الکل هم می‌شود آدم دردسر خماری بکشد. مال من از زنها بود. زنها حالم را بهم می‌زدند.»

این‌ها را فیلیپ مارلو، قهرمان افسانه‌ای چندلر می‌گوید در «خواب گران»، ترجمه‌ی خواندنی قاسم هاشمی‎نژاد از «بیگ اسلیپ». فردای شبی که دو زن، خواهران سترن وود، به قول خود مارلو، مارلوی به روایت هاشمی‌نژاد، هردو در یک شب لول را طرف او گرفته بودند و با اینکه تصویر ساخته و پرداخته‌ی چندلر از این دو خواهر کم جذاب نیست -یکی بلندِ مومشکیِ جاافتاده و دیگری طلاییِ تودل بروِ کم سن و سال- ولی هیچکدام اینها مارلوی سفت و سخت را گیرنمی‌اندازد. گیر نیانداخته. اینها رو می‌گویم تا تصویر کلی‌یی هم از موقعیت مارلو در آن صبح کذایی داده باشم؛ هرچند که چه فرقی می‌کند! و می‌دانم که شما هم می‌توانی مجرد از خط داستان با لحظه‌ی مارلو حال خودت را بکنی و لابد حواست هست که گیر نکنی روی کلمه‌ی «زنها» و می‌دانی که به جای زنها به‌راحتی می‌توانی بگذاری مردها، آدم‌ها، خرس‌ها، … .

این یادداشت کیوان بهانه را داد دستم تا من هم این چهار خط را از تجربه‌ی شخصی‌ام با سیگار یا درواقع مرحوم سیگار بنویسم. خیلی از شماهایی که من را از نزدیک می‌شناسید ممکن است حتی هنوز هم تصویرتان از من همان آدم سیگاری باشد که بود. عجیب هم نیست. سیزده سال سیگاری بودم و حالا دو ماه است که سگ‌مذهب را کنار گذاشته‌ام و خیلی‌هاتان را هم توی این دوماه ندیده‌ام. (بابا نمی‌آین که ببینیم‌تون!)

از انواع و اقسام دلایلی که برای نکشیدن سیگار وجود دارد و لابد همه‌ی سیگاری‌ها و غیرسیگاری‌ها کم و بیش به آن‌ها واقف‌اند دو چیز در من بیشترین انگیزه را برای کنار گذاشتن سیگار برمی‌انگیخت و یادم هست که روزهای اول ترک سیگار، که هر آن ممکن بود تا دستم به سیگاری برود، یادآوری این دوتا بود که برای من حسابی کار می‌کرد؛ اول، این زاویه‌ی نگاه به موضوع ابتلاء به سیگار یا تعارف که نداریم، اعتیاد به سیگار که چند وقت پیشتر دوستی من را متوجهش کرد، اینکه این تجارت بزرگ در جهان ناقض حقوق اولیه‌ی انسانیِ مصرف کنندگان خود است نه از این منظر که سلامت آنها را …، نه! از این زاویه که این تجارت با معتاد کردن خریداران و مصرف کنندگانش به کالایی که برای‌شان تولید می‌کند آنها را وادار به خرید دوباره و چندباره کالای خودش می‌کند و یک جور آرام زیرپوستی‌یی این حق اولیه آن‌ها در نخواستن یک چیز و نخریدن یک کالا را از آنها نقض می‌کند. و این موضوع برای من یکی که همیشه محل حساسیتم بوده و هست؛ این‌که فکر کنم کسی دارد حق نه خواستن و نه گفتنم را از من می‌گیرد و این فکر که خود من به عنوان مصرف کننده‌ی او، آنقدر گنده‌ش کرده‌م که زور هیچ قانونی هم به او نرسد. و اما موضوع دوم که حتی بیشتر از اولی هم در من کارگر بود و هست توجه به فقط یک بخش از آمار مربوط به تلفات سیگار است. من از کل آمارهایی مثل هر 6 ثانیه یک مرگ یا از هر 8 مرگ یکی بر اثر سیگار و سالیانه نزدیک به پنج میلیون مرگ و میر سالیانه و … که اتفاقن حرف‌های کیوان هم به این قسمت ماجرا مربوط می‌شد می‌توانم بگذرم تا می‌رسم به این: سیگار کشیدن آدم‌های سیگاری عامل مرگ صد و شصت و پنج هزار کودک در سال! آماری که بعضی از سایت‌ها آن را تا حدود دویست‌هزار هم اعلام کرده‌اند. «من دور و برم کودکی ندارم» یا «حواسم هست که سیگارم را فقط در بالکن یا هوای باز می‌کشم» !؟ من با این ملاحظات هم نتوانستم این را به خودم بقبولانم که با مصرف سیگار بخشی از چرخه‌ی حیات تجارت لعنتی‌یی باشم که سالیانه نزدیک به دویست هزار کودک را می‌کُشد.

در مورد سیگار خیلی زیاد می‌شود حرف زد و اتفاقن می‌خواهم دعوتتان کنم به این کار. حالا که این رفیق‌مان چراغش را روشن کرده بیایید راجع به سیگار بنویسیم و حرف بزنیم.

کمی بیشتر از یک ماه پیش یا همین حدودها، دست کم برای مدت یکی دو هفته‌ای می‌دانستم که اینجا چیزکی خواهم نوشت که هرچه باشد شروعش به احتمال زیاد این‌طور خواهد بود که حالم خوب است … یا مثلن حال خوب و آرامی دارم؛ از آن حال‌های خوب و آرامی که لاب لاب لاب … و لاب لاب لاب هم طبعن قرار بود شرحی باشد بر آن حال خوب و آرام؛ که خب تکّه‌ی سخت قضیه قرار بود همین شرح باشد و اصلن شاید همین شد که این نوشتن ماند؛ چون آرامشی که داشتم همانجور که نیچه، البته مغرضانه و به طعن در مورد آرامش مذهبیون گفته بود که از خوب کار کردن دستگاه گوارش‌شان ناشی می‍‍شود، در من هم از دو چیز خیلی ساده و کوچک ناشی می‌شد؛ رضایت‌مندی شغلی/ اقتصادی و دیگری هم خیال اینکه بالاخره دارم عواطف عمدتن قلمبه‌ام را «گیر می‌اندازم» به کسی؛ مثل گیر انداختن دو سر پارچه‌ای به یک میله تا باد بیافتد توی دلش و بشود پرچم افراشته‌ای. اما خودم خر برم می‌داشت، یعنی برداشته بود، که انگار چه خبر است! توی جمع در عمق گودترین مبل یا صندلی موجود می‌نشستم و آرام با لیوانم بازی می‌کردم و آدم‌ها را تماشا می‌کردم و از ته دل جوری برای خودم لبخند می‌زدم انگار الساعه تنها کسی هستم که نسخه‌ی نهایی کیمیای سعادت را در جیب پشت دارد و فکر می‌کردم چه خوب که برای دوستانم هم شمّه‌ای وا‌گویم از آنچه دیده‌ام! و معمولن همینجا بود که اگر هنوز کمی مغزم کار می‌کرد می‌توانستم مچ خودم را بگیرم که هش! که خبری هم نیست حالا و خونه پُرش اینه که عاشق شده‌ی و معشوقت داره باهات راه می‌آد و چشم که بگردونی همین دوستات کم و بیش چارچندسالی از تو جلوترند و بعضن هرکدوم یکی دو شکم از معشوق‌شون کُرّه کشیده‌ند و … (حواسم هست که جمله‌ام از جنسیت خنثی باشد و هم بر مرد مصداق پیدا کند و هم بر زن)؛ خلاصه که افکارم به نوشتن نمی‌رسید هیچ ولی با همه‌ی اینها آن حال خوب و آرام مدتی به قوت خودش بود. بود تا خوب کار کردن دستگاه گوارش بود و بعد هم گذشت. می‌گذرد؛ خیلی هم زود می‌گذرد. یک بدی دیر به دیر نوشتن اینجا هم همین است دیگر؛ تا یک جایی از این حرف‌ها مال آن موقع‌هاست و از یک جایی به بعدش مال کمی بعدترش است که بگوید این‌ها بود و دیگر نیست؛ و واقعیت امروز اما بالکل چیز دیگری‌ست! چیز سومی که خودش حتی چیزی نیست، جز تلخیِ وقوف بر بی‌اعتباری هردوتای قبلی. و متأسفم که  شما، آدمِ زرنگِ روانشناسی خوانده هم نمی‌توانی سریع آن لبخند با معنایت را تحویلم بدهی که هه! مودسوینگ! چرا که آنوقت من، با آرامش پیامبرگونه‌ام دست راستم را پشت کمرت می‌اندازم و با دست دیگرم تصویر تکه‌ای از تاریخ معاصر را نشانت خواهم داد و با لبخند بهت خواهم گفت که نگاه کن؛ این‌که حال و روز تو از نگرانی و دل‌واپسی روز آخر ثبت‌نام کاندیداها با آمدن هاشمی و کمی بعدترش با لمس اقبال عمومی به او تبدیل شود به امیدواری تا دسته و بعد با ردّ صلاحیت‌ش بهت زده بشوی و دست آخر نااُمیدیِ کامل یقه‌ات را بگیرد و همه‌ی این‌ها بیشتر از یک هفته طول نکشد! در نوع خودش رکوردی‌است. و حتمن ادامه خواهم داد که این حال و روز کلی جامعه است و نهایتن شدت و حدت‌ش بین آدم‌ها فرق می‌کند و کم و زیاد دارد و ازقضا فرقی هم نمی‌کند که این‌ور ماجرا بوده باشی یا آن‌ورش؛ چه اول سه کیلو چاق شده باشی و بعدن چهار کیلو لاغر و چه برعکس. از این هم بگذریم که گذشته اشته است.

اما بالاخره، روزها در راه شاهرخ مسکوب را خریدم؛ البته که اُفست‌ش را، و خواندنش را شروع کرده‌ام و چهل پنجاه صفحه‌اش را رفته‌ام و تقریبن خط به خط‌ش را با چشم‌های خیس خوانده‌ام. یادداشت‌ها برمی‌گردد به آذر و دی پنجاه و هفت، که مثلن دو روزش می‌شود تاسوعا و عاشورای معروف آن سال. پوفففف…! از حیرت‌انگیز تصاویر زیادی که ازقضا برای من و شما هم زیادی آشنا می‌زنند که بگذریم چیز دیگری که با خواندن این یادداشت‌های روزانه بدجوری چنگ به دل آدم می‌اندازد شاید تماشای تصویر امیدهای یک آدم/ آدم‌هایی ست که حالا دیگر تو می‌دانی سال‌هاست پاک ناامید شده‌اند و رفته‌اند پی کارشان. انگار همان روایت هولناک خانواده‌ی کانوی* با این تفاوت که این‌بار تو هم خود را جزو شخصیت‌های نمایش می‌بینی. نمی‌توانی که نبینی! و حالا یادم افتاد به چند روز پیش‌ها که در یکی از ساعت‌های گند بعدازظهر که علیرغم میل باطنی‌مان مجبور بودیم کار کنیم و برای فرار از حال بدمان به تجویز کوروش پناه بردیم به موسیقی راک اند رول اوایل دهه شصت. نسخه‌ای که خیلی زود داشت کار خودش را می‌کرد و حال خوش آنها چه در موزیک و چه در لیریکز‌شان حسابی داشت حال‌مان را جا می‌آورد که کوروش، با لحن همیشه آرام و منطقی خودش، گفت این موزیک مال دوره‌ایه که هنوز امیدواری به آینده وجود داشت. امیدی که چندسال بعدش کاملن در این‌ها نابود می‌شه … و من میخ موقعیت شدم! موقعیتی که توش تو در تلاشی تا از انرژی و شور آدم‌هایی چیزی بدست بیاری که می‌دانی خودشان سال‌هاست، بعضن به تلخ‌ترین شکل، سپر انداخته‌اند.

*: «زمان و کانوِیها، اثر ج. ب. پریستلی، نمایشی سه پرده ای درباره سرنوشت خانواده کانوی است. در پرده اول، ما شاهد شامی خانوادگی هستیم (که بیست سال پیش اتفاق افتاد) و در آن همه اعضای خانواده مشغول طرح برنامه های پُرشور برای آینده هستند. وقایع پرده دوم در زمان حال رخ می دهد، یعنی بیست سال بعد، هنگامی که اعضای خانواده، که اینک گروهی از افراد خُرد شده با برنامه های شکست خورده اند، بار دیگر گرد هم جمع شده اند. پرده سوم دوباره ما را بیست سال به عقب می برد و ماجرای شام را از پرده نخست پی می گیرد. تأثیر این بازی با زمان به غایت افسرده کننده، اگر نگوییم آشکارا هولناک، است. لیکن آنچه چنین هولناک می نماید نه گذر از پرده اول به دوم (نخست برنامه های پُرشور، سپس واقعیت تلخ)، بلکه بیشتر انتقال از پرده دوم به سوم است. مشاهده واقعیت یأس آور گروهی از افراد که برنامه های زندگیشان بی رحمانه لغو شده است، و سپس دیدن همین افراد در بیست سال قبل، زمانی که همگی سرشار از امید و بی خبر از سرنوشت آینده خویش بودند، این یعنی تجربه تمام و کمالِ بر باد رفتنِ امید.»
چگونه آنان که گول نخورده اند به خطا می روند / اسلاوی ژیژک / ترجمه مراد فرهادپور

یک عاشقانه‌ی آرام

دی‌دادام دام دادی‌دام‌دام دادی‌دام دام دیدی‌دام / دادی‌دام‌دام دیدی‌دام دام دادی‌دام دام دیدی‌دام؛ چه شود گر فکنی بر من مسکین نظری؛ تو مهی بر آسمانی و منم خارِ …!؟ گذری!؟ تو مهی بر آسمانی و منم خارِ گذری!؟ نه؛ وزنش فاکدآپ میشه. این نیست … اه! همیشه غلط می‌خونمش. غلطم هم توی مصرع دوم نیست. درواقع گند رو توی مصرع اول می‌زنم و توی مصرع دوم می‌افتم به اسکی رفتن. قافیه‌ی مصرع اول نگهی‌ئه، نه نظری. به خودی خود البته فرقی نمی‌کنن. همونجور که ممکنه به نظر بیاد ره هم با گذر فرقی نمی‌کنه؛ ولی چی؟ دیدیم که می‌کنه. بخوای به ره ختم کنی باید اون اول هم بگی نگه؛ بگی نظر و … خب حالا! گیر ندم دیگه. ولی جدی آخه ببین چه می‌خونه: ا…ی گلعذارَ…م، بُ….ردی قرارَ…م، … به‌به. این جانورها، صداهای چپ کوک‌، دهن که باز می‌کنن انگار می‌کنی که یه قناری غمگین داره آواز می‌خونه. مشخصن هم وقتی همه چیز خیلی خوب جفت و جور می‌شه که اینا عاشقانه‌های پرسوز و گداز بخونن؛ جادو می کنن و توی اون جادو می‌تونی ببینی یه جایی، همونجا که واسه ماها سیب توشه و بهش می‌گیم سیب گلو، مال اونا، اون  قناری غمگین ئه توش قایم شده و حالا تو خوش شانس بودی که اون داره برات می‌خونه. بعله؛ من حتی بعضن فکر می‌کنم چپ‌کوک‌های جهان، اگه تعدادشون یه کم قابل توجه تر بود، و با هم متحد می‌شدن می‌تونستن کل دنیا رو تصرف کنن. کاری که چپ‌های عالم نتونستن انجام بدن. همین قمر؛ بی‌راه نمی‌گفت توی سوته دلان که میون این همه خواننده یکی می‌شه قمر؛ بقیه، ای … می‌خونن! یا اون خدابیامرز ایرج بسطامی، اگه یه‌کم بیشتر دل داده بود به کارش و اجل هم انقد زود نیومده بود سر وقتش … یا این رفیق ما روزبه که شما نمی‌شناسیدش؛ فکر کن آدمی با قواره‌ی لاغر و کشیده و صورت استخونی و موهای ژولی و چشم‌هایی که مممم… بار دارن! صداش به کنار، این جانور آمیزه‌ایه از هوش و ظرافت و حساسیت. و البته ذائقه و درک کم‌نظیری در سینما و راستش هیچ نمی‌فهمم که داره چه گهی می‌خوره توی اون ایتالیای تخمی وقتی می‌تونست اینجا باشه و ته تهش اینجا با هم هیچ گهی نخوریم. درواقع از نظر من روزبه، نمونه‌ی اون آدمایی‌ئه که من اصن نمی فهمم چرا هرجای دیگه‌ای‌ئن جز اینجا؛ آدمایی که یه گوهر یگانه‌ای توی وجودشون دارن که از قضا توی همین کانتکست تخمی خودمونه که می‌تونه تلألو پیدا کنه، بسکه جنسش اینجایی‌ئه. هرچند همینجا هم از هزار نفر، ده نفر ممکنه اونها رو ببینن و بفهمن و بقول فرنگی‌ها اپرشییت کنن؛ و اصن چه بسا همین موضوعه که اون‌ها رو می‌تارونه از اینجا، اما به جایی که شاید این آمار حتی از ده در هزار می‌شه مثلن یک در هزار … نمی دونم از کِی بود که برای من تصویر روزبه، منطبق، یا دست کم خیلی نزدیک شد با تصویری که آیدین آغداشلو از سهراب شهید ثالث به دست می‌ده؛ توی کتاب «از خوشی‌ها و حسرت‌ها، یادداشت «سه‌گانه‌ی سهراب شهید ثالث»؛ یادم نیست که اول روزبه رو دیده بودم و شناخته بودم و بعدن خوندن این یادداشت من رو یاد اون انداخته بود یا برعکس؛ ولی فرقی هم نمی‌کنه؛ خودم رو جمع می‌کنم و تیکه‌هایی از اون یادداشت رو عینن می‌آرم؛ «وقتی که یک اتفاق ساده و طبیعت بی‌جان و و در غربت را در مجموع نگاه می‌کنم می‌بینم اینها، فیلم‌هایی درباره‌ی دیگران نیستند که راحت‌تر بگویم حدیث نفس‌اند. تصویر سهراب شهیدثالث را در سه‌گانه‌اش دنبال می‌کنیم؛ در یک اتفاق ساده کودکی‌اش را و گم‌گشتگی‌اش را می‌بینیم و این که جهان را دارد کشف می‌کند. ظریف و لاغر، آسیب‌پذیر و خوددار … در طبیعت بی‌جان ناظر گریختنش از میام مردم عادی می‌شویم و پناه بردنش به گوشه‍‌ای، به مخفی‌گاهی –و او خود چه مردم‌گریز قهاری است- … و در درغربت، همراهیش می‌کنیم در طلب هویتی تازه … به دیاری دیگر رو می‌کند و به فرهنگی که در آن غریبه می‌ماند. اما موفقیتی که در گرو ایجاد ارتباط است تنها به سعی یک جانبه‌ی او می‌انجامد.»

یک بار خوابش رو دیدم؛ مدت‌ها قبل. فضای خواب، اون عمارت فرنگی فیلم دلشدگان بود که به جای طاهر (امین تارخ) روزبه بود که داشت آواز مخالف سه گاه شجریان رو با صدای نامرد خودش می‌خوند و لیلایی هم بود که مسحور، و در جستجوی اون صدا، پله‌ها و راهروهای عمارت رو آرام آرام طی می‌کرد. و من؟ فقط تماشا می‌کردم؛ دانای کلی بودم که بدون اینکه بتونم دخالتی توی میزانسن داشته باشم، شاهد قدرت‌نمایی عشق و اندوهش بودم و فقط خیلی لابه‌طور می‌گفتم آخه چرا جاااکششش! می‌مونی و تهش می‌میری اونجا … و اون که می‌خوند: گر ز حال دل خبر داری بگو / ور نشانی مختصر داری بگو / مرگ را دانم ولی تا کوی دوست / راه اگر نزدیک‌تر داری بگو …

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است / چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی / لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

شروع که می‌خواستم بکنم به نوشتن این چند خط، اول بسته‌ی دام خانوم قمر رو گذاشتم به پخش شدن و بعدش هم اولین چیزی که نوشتم همین عنوان بود؛ یک عاشقانه‌ی آرام. یعنی می‌خواستم چند خطی در حال و هوای بسته‌ی دام طور این روزها بنویسم؛ اما نمی‌دونم چرا رسیدم به روزبهی که مدت‌هاست ندیده‌م‌ش و این آواز.

پ.ن: به نظرم دفعه‌ی بعدی که دوستام می‌گن «جون به جونت کنن گی‌ئی و دیر یا زود از کلوزت درمیای» دیگه چیزی نگم.

گربه‌م توی ساعت‌های بعدازظهر، یعنی همون ساعت‌هایی که برای من جدی‌ترین ساعت‌های انجام کاره، چون بدن و ذهنم به بالاترین پرفورمنس روزانه‌ی خودشون می‌رسن، میاد و توی بغلم می‌خوابه. همینجور که من پشت میز و رو به کامپیوتر دارم با کارم سر و کله می‌زنم اون بعد از چندتایی میومیو که معنی‌ش اینه که من احتیاج به توجه دارم یه خیز برمی‌داره و می‌پره روی پام و روش رو می‌کنه به من و شکمش رو روی شکمم می‌گذاره و همینجور که پاهاش رو روی پاهام ستون بدنش می‌کنه، خودش رو می‌کشه تا دستش برسه به گردنم و حتی تلاش می‌کنه تا چونه‌م رو لیس بزنه؛ توی این حال صدای نفس‌هاش جوری می‌شه که بهش می‌گن خور خور رضایت و چشم‌های گربه‌ای‌ش بسته‌ی خمار می‌شن و … بعله؛ درسته؛ این تصویر کمی تا قسمتی اروتیک‌ئه و از هرجایی‌ش، شاید اگر من نویسنده‌ی بهتری بودم می‌تونستم به شما دروغ گفته باشم و حتی می‌تونستم این دروغ رو ادامه بدم و نهایتن برسم به یه داستانی با پلاتی که با یه گربه شروع می‌شه و به یک زن ختم می‌شه و آخرش هم به‌جای اسب، من، اسب، … بگم گربه، زن، گربه، … ولی من نویسنده‌ی خوبی نیستم و این کار هم کار خوبی نیست چونکه من سکسیست نیستم و فقط در جوانی‌م چند باری متهم شده‌م به این ماجرا و نهایتن از همه‌ی اون‌ها هم تبرئه شده‌م. اینه که باور بفرمایید که همه‌ی این‌ها تقریبن هرروز اتفاق میافته و من چاره‌ای ندارم جز این‌که هرروز بیشتر دل‌بسته‌ی این جانور بشم. شروع می‌کنم به قربون صدقه رفتن‌ش و با صدای همکارام به خودم میام که یکی‌شون داره می‌گه معاشقه می‌کنه! و اون یکی هم می‌گه ولش کن! دیوانه‌ست … و من یاد خواهرم میافتم؛ درواقع یاد یک روزی که خواهرها و برادرهام خونه‌ی ما جمع بودن و مادرم شروع کرد به گله‌گی کردن از من که توی دفترم گربه نگه می‌دارم و هرروز که به خونه برمی‌گردم لباس‌هام از سرتا پا پُره از موی گربه و با این کار مادرم رو بیچاره کرده‌م؛ چون اون مجبوره لباس‌ها رو بندازه توی ماشین و وقتی که درشون میاره این موی گربه ها از بین نمی‌رن که، بلکه فقط از لباسی به لباس دیگه منتقل می‌شن و درواقع پخش می شن توی همه‌ی لباس‌ها و من‌جمله لباس‌های مادرم و بقیه و این‌که مادرم با این لباس‌ها نمی‌تونه نمازش رو بخونه؛ مادر من! موی گربه که نجس نیست قربونت برم … بعله پسرم نجس نیست، ولی لباسی که موی گربه بهش باشه اون لباس نماز نداره. بعله، نمی‌دونی برو بپرس … ای بابا! بی‌خیال بابا … وسط همین حرف‌ها بود که برادرم و زن برادرم هردو دکتر، وارد ماجرا شدند و از موضع دو آدم دموکرات که فقط احساس وظیفه می‌کنند نظرشان را که مبتنی‌ست بر پایه‌های علمیِ درسی که خوانده‌اند به نزدیک‌ترین کسانشان بگویند گفتند که کاری به این کارها ندارند، اما گربه مهمترین عامل انتقال عفونت توکسوپلاسما‌ست و این عفونت، عفونت جدی‌یی‌ست، مخصوصن برای زنان باردار … و من داشتم توی ذهنم مرور می‌کردم که خب! من که زن باردار نیستم و بدبختانه زن بارداری هم ندارم … و اینجا بود که خواهرم، فارغ‌التحصیل روانشناسی الزهراء، برگشت و گفت مهمتر از همه‌ی اینا این‌که گربه اسکیزوفرنی میاره. این رو استادای ما همه‌شون می‌گن. و اتفاقن تو خیلی مستعد اینی. بعله؛ خواهرم پر هم بیراه نمی‌گفت. کافی‌ئه «گربه و اسکیزوفرنی» رو گوگل کنید تا در اولین نتیجه به این خبر سلامت نیوز برسید که «نگهداری از گربه با بروز اسکیزوفرنی ارتباط دارد.» کاری که من چند روز بعدش کردم و البته کار دیگری هم کردم و اون این بود که خود اسکیزوفرنی را هم گوگل کردم. بعله؛ اسکیزو فرنی، به انگلیسی Schizophrenia یک بیماری روانی با منشاء نامشخّص و علایم متغیّر می‌باشد که اصطلاح آن توسط اُیگِن بلویلر از ترکیب دو واژه‌‌ی یونانی σχίζειν به معنی گسستن و   φρήν به معنی فکر و اندیشه وضع شده است. مشخصه‌ی این بیماری عدم توانایی درک و یا بیان واقعیت است. این بیماری دارای عوارضی همچون عدم ارتباط منطقی در رفتار و گفتار، انزوا و گوشه نشینی بیش از حد و هذیان و توهم است.   در جاهای مختلف هم مهمترین نشانه‌های اسکیزوفرنی رو هر نوع كناره‌گیری اجتماعی، افسردگی و علاقه به تنهایی ذکر کرده‌ند. بعله؛ باور بفرمایید همه‌ی اینها رو گفتن! دیگه فقط جایی به‌صراحت ننوشته‌ن که اسکیزوفرنی درواقع یک بیماری نیست، یک راه حله.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 36 مشترک دیگر بپیوندید