آقای چاغر

ماه: دسامبر, 2012

حذف شد.

بعد از کلی وقت تونستم دوباره ساین‌این کنم این‌جا؛ مدتی که کلن از ذهنم پاک شده بود و حالا که اومدم یادم افتاد آخرین باری هم که می‌خواستم اینجا وارد شم تا شاید یه چیزی بنویسم، پسووردم رو یادم نیومده بوده و هرچی هم تلاش کرده بودم نتونسته بودم کار به نظر ساده‌ای مثل ریست کردم پسوورد رو انجام بدم؛ البته الان هم که موفق شدم این کار رو بکنم با چند بار تلاش ممکن شد؛ این یعنی یه‌کم باگ داره سیستم ووردپرس؛ حالا به تخم‌تون. می‌خواستم به اینجا برسم که الان اولین کاری که کردم این بود که نوشته‌ی قبلی‌م رو، که فک کنم مال یکی- دوماه پیش بود، خوندم؛ کس‌شعر محض بود؛ دیروز هم وبلاگ قبلی‌م رو یه نگاهی کردم و از شدت بلاهتی که توش موج می‌زد بر خودم لرزیدم. کله‌م پر شد از سؤالای این جوری که واقعن چرا این کارو با خودم می‌کرده‌م!؟ آیا همون موقع در واقعیت هم به همون اندازه‌ی وبلاگم کس‌شعر بوده‌م!؟ آیا الان هم همونقدر رقت‌انگیزم و مثلن باید یه مدتی بگذره که خودم بفهمم چقدر عنم!؟ آیا کلن وبلاگ نوشتن کار کس‌شعریه!؟ وبلاگ قبلی‌م، اگه به‌عنوان یه ناظر آگاه بی‌طرف از بیرون بهش نگاه کنم، تصویر یک آدم جقی‌‌ِ سراسر عقده‌ی شوآف رو برام می‌سازه. من نمی‌خواستم این باشم؛ یعنی مطمئن نیستم که اون موقع اصن توجهم به این موضوع بوده یا نه؛ ولی الان مطمئنم که نمی‌خوام دوباره همون باشه. کس‌خوار مخاطب. واقعیت غم‌انگیز این بود که الان باز هم با خوندن اون چند خط پست اول همینجا، که مال خیلی وقت پیش هم نیست و نهایتن دو ماه ازش می‌گذره، تا حد زیادی نشونه‌های عن رو درش دیدم؛ بذارین برم پاراگراف بعد.
می‌دونید، تازگی‌ها سیستم عصبی‌م حساسیت ویژه‌ای روی یک موضوع خاص پیدا کرده؛ موضوع که می‌گم منظورم ویژگی اخلاقی‌ئه؛ چیزی که توی خیلی آدم‌های دور و برم می‌بینم و از یه‌جایی به بعد که یادم نیست کی بوده و کجا بوده و … برام خیلی آزارنده شد و هرچه هم که گذشت شاخک‌هام روش حساس‌ و حساس‌تر شد؛ جوری که الان دیگه سر سوزنش رو هرجا که ببینم رو هوا می‌زنم و بالطبع روی مخم هم می‌ره. الغرض، همین صفت رذیله‌ای که این‌همه دارم راجع بهش حرف می‌زنم رو تا دلتون بخواد در خودم و علی‌الخصوص در سابقه‌ی خودم توی وبلاگ قبلی پیدا کردم و ببینید که چه خواری از من گاییده شد با دیدن نمونه‌های بی‌شمارش توی همون دوصفحه‌ی اول آرشیو. جوری که دیگه نکشیدم ادامه بدم؛  بی‌خیال خوندن بقیه‌ش شدم و کلن فکر اینکه یک زمانی همون وبلاگ رو ادامه بدم رو از سرم بیرون کردم. حالا راجع به چی دارم حرف می‌زنم؟ بعله؛ سؤال به‌جاییه. ببینید، خیلی خلاصه‌ش می‌شه عدم صداقت و صراحت؛ لفاظی بی جهت به منظور منتقل کردن یک موضوعی که به هر دلیلی نمی‌تونیم اون رو به صراحت اعلام کنیم؛ نتونستنی که الزامن اخلاقی نیست، از ضعف ماست. با ذکر مثال سعی می‌کنم منظورم رو براتون تشریح کنم. توی وبلاگ قبلی‌م پر بود از «ادا» های لحنی (نمی‌دونم اسم خوبی دارم براش می‌گذارم یا نه) یعنی اینکه در آرشیو من و در دوره‌های مختلفش به کرات می‌تونی «ادا» ی آدم‌های مختلف دیگری رو چه در لحن کلی و حتی چه در تک‌مضراب‌هایی که گاه وسط جمله می‌اومد ببینی؛ و پناه می‌برم به خدا به‌خاطر اینکه خودم می‌دونم که علت این ماجرا این بوده که در دوره‌های مختلف من با دخترها (و خیلی ندرتن پسرها)ی بلاگر مختلفی دلم می‌خواسته طرح دوستی و آشنایی و مراوده بریزم و با اون مغز کوچک خودم فکر می‌کردم راهش اینه که در من شباهتی با خودشون ببینن و حتی از اون هم بدتر، من با استفاده‌ی عامدانه‌ی خیلی مشخص از تکه کلام‌های شخصی اونها یا ساختار جملات اونها بهشون گرا بدم که هی فلانی که می‌خونی این یادداشت رو ببین که من حواسم بهت هست و منم با تو حال می‌کنم و ببین که چه زوج موفقی می‌تونیم با هم تشکیل بدیم. الله‌اکبر از حماقت بشر. همه‌ی اینها به این دلیل که من بلد نبودم و یا در خودم نمی‌دیدم که برم به صراحت با اونها سر صحبت رو باز کنم یا تیک بزنم یا هرچی. بعضن حتی به این فکر کردم که نکنه که اصلن نفس این وبلاگ نوشتن، لااقل برای من، حکم پوششی رو داره واسه‌ی دغدغه‌ی اصلی‌تری که محترمانه‌ش می‌شه دختربازی؟ خب چه کاریه واقعن! برم دختربازی‌م رو بکنم دیگه. هان؟

پ.ن: این نوشته مدتی همینجور نصفه و نیمه در درفت‌ موند و حالا که نگاهش می‌کنم یادم نمیاد چه‌جوری به کجا می‌خواستم برم و قرار بوده که تهش چی بشه. همین‌جوری پابلیش می‌شه.