یک عاشقانه‌ی آرام

دی‌دادام دام دادی‌دام‌دام دادی‌دام دام دیدی‌دام / دادی‌دام‌دام دیدی‌دام دام دادی‌دام دام دیدی‌دام؛ چه شود گر فکنی بر من مسکین نظری؛ تو مهی بر آسمانی و منم خارِ …!؟ گذری!؟ تو مهی بر آسمانی و منم خارِ گذری!؟ نه؛ وزنش فاکدآپ میشه. این نیست … اه! همیشه غلط می‌خونمش. غلطم هم توی مصرع دوم نیست. درواقع گند رو توی مصرع اول می‌زنم و توی مصرع دوم می‌افتم به اسکی رفتن. قافیه‌ی مصرع اول نگهی‌ئه، نه نظری. به خودی خود البته فرقی نمی‌کنن. همونجور که ممکنه به نظر بیاد ره هم با گذر فرقی نمی‌کنه؛ ولی چی؟ دیدیم که می‌کنه. بخوای به ره ختم کنی باید اون اول هم بگی نگه؛ بگی نظر و … خب حالا! گیر ندم دیگه. ولی جدی آخه ببین چه می‌خونه: ا…ی گلعذارَ…م، بُ….ردی قرارَ…م، … به‌به. این جانورها، صداهای چپ کوک‌، دهن که باز می‌کنن انگار می‌کنی که یه قناری غمگین داره آواز می‌خونه. مشخصن هم وقتی همه چیز خیلی خوب جفت و جور می‌شه که اینا عاشقانه‌های پرسوز و گداز بخونن؛ جادو می کنن و توی اون جادو می‌تونی ببینی یه جایی، همونجا که واسه ماها سیب توشه و بهش می‌گیم سیب گلو، مال اونا، اون  قناری غمگین ئه توش قایم شده و حالا تو خوش شانس بودی که اون داره برات می‌خونه. بعله؛ من حتی بعضن فکر می‌کنم چپ‌کوک‌های جهان، اگه تعدادشون یه کم قابل توجه تر بود، و با هم متحد می‌شدن می‌تونستن کل دنیا رو تصرف کنن. کاری که چپ‌های عالم نتونستن انجام بدن. همین قمر؛ بی‌راه نمی‌گفت توی سوته دلان که میون این همه خواننده یکی می‌شه قمر؛ بقیه، ای … می‌خونن! یا اون خدابیامرز ایرج بسطامی، اگه یه‌کم بیشتر دل داده بود به کارش و اجل هم انقد زود نیومده بود سر وقتش … یا این رفیق ما روزبه که شما نمی‌شناسیدش؛ فکر کن آدمی با قواره‌ی لاغر و کشیده و صورت استخونی و موهای ژولی و چشم‌هایی که مممم… بار دارن! صداش به کنار، این جانور آمیزه‌ایه از هوش و ظرافت و حساسیت. و البته ذائقه و درک کم‌نظیری در سینما و راستش هیچ نمی‌فهمم که داره چه گهی می‌خوره توی اون ایتالیای تخمی وقتی می‌تونست اینجا باشه و ته تهش اینجا با هم هیچ گهی نخوریم. درواقع از نظر من روزبه، نمونه‌ی اون آدمایی‌ئه که من اصن نمی فهمم چرا هرجای دیگه‌ای‌ئن جز اینجا؛ آدمایی که یه گوهر یگانه‌ای توی وجودشون دارن که از قضا توی همین کانتکست تخمی خودمونه که می‌تونه تلألو پیدا کنه، بسکه جنسش اینجایی‌ئه. هرچند همینجا هم از هزار نفر، ده نفر ممکنه اونها رو ببینن و بفهمن و بقول فرنگی‌ها اپرشییت کنن؛ و اصن چه بسا همین موضوعه که اون‌ها رو می‌تارونه از اینجا، اما به جایی که شاید این آمار حتی از ده در هزار می‌شه مثلن یک در هزار … نمی دونم از کِی بود که برای من تصویر روزبه، منطبق، یا دست کم خیلی نزدیک شد با تصویری که آیدین آغداشلو از سهراب شهید ثالث به دست می‌ده؛ توی کتاب «از خوشی‌ها و حسرت‌ها، یادداشت «سه‌گانه‌ی سهراب شهید ثالث»؛ یادم نیست که اول روزبه رو دیده بودم و شناخته بودم و بعدن خوندن این یادداشت من رو یاد اون انداخته بود یا برعکس؛ ولی فرقی هم نمی‌کنه؛ خودم رو جمع می‌کنم و تیکه‌هایی از اون یادداشت رو عینن می‌آرم؛ «وقتی که یک اتفاق ساده و طبیعت بی‌جان و و در غربت را در مجموع نگاه می‌کنم می‌بینم اینها، فیلم‌هایی درباره‌ی دیگران نیستند که راحت‌تر بگویم حدیث نفس‌اند. تصویر سهراب شهیدثالث را در سه‌گانه‌اش دنبال می‌کنیم؛ در یک اتفاق ساده کودکی‌اش را و گم‌گشتگی‌اش را می‌بینیم و این که جهان را دارد کشف می‌کند. ظریف و لاغر، آسیب‌پذیر و خوددار … در طبیعت بی‌جان ناظر گریختنش از میام مردم عادی می‌شویم و پناه بردنش به گوشه‍‌ای، به مخفی‌گاهی –و او خود چه مردم‌گریز قهاری است- … و در درغربت، همراهیش می‌کنیم در طلب هویتی تازه … به دیاری دیگر رو می‌کند و به فرهنگی که در آن غریبه می‌ماند. اما موفقیتی که در گرو ایجاد ارتباط است تنها به سعی یک جانبه‌ی او می‌انجامد.»

یک بار خوابش رو دیدم؛ مدت‌ها قبل. فضای خواب، اون عمارت فرنگی فیلم دلشدگان بود که به جای طاهر (امین تارخ) روزبه بود که داشت آواز مخالف سه گاه شجریان رو با صدای نامرد خودش می‌خوند و لیلایی هم بود که مسحور، و در جستجوی اون صدا، پله‌ها و راهروهای عمارت رو آرام آرام طی می‌کرد. و من؟ فقط تماشا می‌کردم؛ دانای کلی بودم که بدون اینکه بتونم دخالتی توی میزانسن داشته باشم، شاهد قدرت‌نمایی عشق و اندوهش بودم و فقط خیلی لابه‌طور می‌گفتم آخه چرا جاااکششش! می‌مونی و تهش می‌میری اونجا … و اون که می‌خوند: گر ز حال دل خبر داری بگو / ور نشانی مختصر داری بگو / مرگ را دانم ولی تا کوی دوست / راه اگر نزدیک‌تر داری بگو …

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است / چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی / لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما / بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

شروع که می‌خواستم بکنم به نوشتن این چند خط، اول بسته‌ی دام خانوم قمر رو گذاشتم به پخش شدن و بعدش هم اولین چیزی که نوشتم همین عنوان بود؛ یک عاشقانه‌ی آرام. یعنی می‌خواستم چند خطی در حال و هوای بسته‌ی دام طور این روزها بنویسم؛ اما نمی‌دونم چرا رسیدم به روزبهی که مدت‌هاست ندیده‌م‌ش و این آواز.

پ.ن: به نظرم دفعه‌ی بعدی که دوستام می‌گن «جون به جونت کنن گی‌ئی و دیر یا زود از کلوزت درمیای» دیگه چیزی نگم.