آقای چاغر

ماه: ژوئن, 2013

تابستون کوتاهه؛

درست مثِ دامن تو توی عکس  و مثِ دستای من،

که هیچکدوم به زانوهات حتی نزدیک هم نمی‌شن.

 

 صبح روز بعد باز می‌بارید، بارانی موربِ خاکستری

«صبح روز بعد باز می‌بارید، بارانی موربِ خاکستری مثل یک پرده نوسانی از دانه‌های بلور. پاشدم همین‌طور که احساس کوفت و روفت و خستگی می‌کردم و ایستادم به تماشای بیرون پنجره، با طعم تیره و تندی از خانواده‌ی سترن وود در کامم. مثل جیبهای مترسک از زندگی تهی بودم. رفتم به نیمچه آشپزخانه و دو فنجان قهوه نوشیدم. بجز الکل هم می‌شود آدم دردسر خماری بکشد. مال من از زنها بود. زنها حالم را بهم می‌زدند.»

این‌ها را فیلیپ مارلو، قهرمان افسانه‌ای چندلر می‌گوید در «خواب گران»، ترجمه‌ی خواندنی قاسم هاشمی‎نژاد از «بیگ اسلیپ». فردای شبی که دو زن، خواهران سترن وود، به قول خود مارلو، مارلوی به روایت هاشمی‌نژاد، هردو در یک شب لول را طرف او گرفته بودند و با اینکه تصویر ساخته و پرداخته‌ی چندلر از این دو خواهر کم جذاب نیست -یکی بلندِ مومشکیِ جاافتاده و دیگری طلاییِ تودل بروِ کم سن و سال- ولی هیچکدام اینها مارلوی سفت و سخت را گیرنمی‌اندازد. گیر نیانداخته. اینها رو می‌گویم تا تصویر کلی‌یی هم از موقعیت مارلو در آن صبح کذایی داده باشم؛ هرچند که چه فرقی می‌کند! و می‌دانم که شما هم می‌توانی مجرد از خط داستان با لحظه‌ی مارلو حال خودت را بکنی و لابد حواست هست که گیر نکنی روی کلمه‌ی «زنها» و می‌دانی که به جای زنها به‌راحتی می‌توانی بگذاری مردها، آدم‌ها، خرس‌ها، … .