آقای چاغر

ماه: سپتامبر, 2013

پیرزن، چند صندلی آن‌ور تر من نشسته بود و کل مسیر ایستگاه پل صدر تا دروازه دولت را که به هوای رسیدن به تئاتر شهر و دیدن نمایش کسالت‌بار آقای جلال تهرانی در قطار بودم من را میخ خودش کرده بود؛ از همان لحظه‌ی اولی که موقع نشستن دیدمش و به‌نظرم چروک‌ترین صورت دنیا آمده بود، تا کمی بعدترش که با به نوبت مخاطب قرار دادن دو جوانی که روبرویش نشسته بودند و بعدش دوتایی که بغل دستش، یعنی بین من و او بودند، به چشم‌برهم‌زدنی آنها را از حال افسرده‌ی چرتی پایان یک روز کاری/کیری درآورد و به وضوح حالشان را خوب کرد. پیرزن، و طبعن همه‌ی این دور و بری‌ها، ترک‌زبان بودند و من شانس فهمیدن حرف‌هاشان را نداشتم و باید تلاش می‌کردم تا از روی کلمات مشترک و اسم جاها و آدم‌ها صرفن حدس‌هایی بزنم.  همین من را بیشتر حساس کرده بود روی کلماتی که از دهن هرکدامشان در می‌آمد. یکی دو ایستگاه مانده بود به مقصد من که پسر بغل‌دستی‌م سر درددلش حسابی باز شده بود و چیزهایی از زندگی‌اش می‌گفت که بقیه، همه گوش‌شان را سپرده بودند به او. چه می‌گفت؟ نمی‌دانم. اسم چندتایی بیمارستان را از توی حرف‌هاش می‌فهمیدم. آخرینش لاله در شهرک غرب. این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم، به لحظه‌ای که پیرزن، عامل اصلی فتنه که حالا هم مخاطب اصلی پسر جوان بود دستش را زده بود زیر چانه و رو به پسرک هی سرش را در سکوت تکان می‌داد و از یک جایی شروع کردن به تکرار یک کلمه: «هـَ یـَ» «هـَ یـَ» … و همین «هـَ یـَ» من را جاکـَن کرد؛  برد به حدود بیست و چند سال پیش. مادربزرگ مادری‌ام «خانوم» که ما «خانوم جان» صداش می‌کردیم؛ پیرزن جمع و جور ِ ترک‌زبان به غایت زیبا و کم‌حرفی که شاید کم‌حرفی‌اش از سال‌ها تسلط بی‌چون و چرای پدربزرگم در نظام مطلقن پدرسالار حاکم بر خانواده می‌آمد. هرچه بود خانوم فقط می‌شنید. سنگ صبوری آرام و با حرکات کند. پررنگ‌ترین تصویری که از او دارم نمای بسته‌ی صورت اوست وقت شنیدن حرف دیگران. با مژه‌های بسیار  بلندش که فکر می‌کردی از سنگینی همین مژه‌هاست که چشم‍هاش انقدر آرام پلک می‌زند. انگار تصویر اسلوموشن تکان بادبزن دستی در دستان خانوم چان یا خانوم هُوا در فیلم‌های آقای کاروای. و روی این تصویر، روی همین حرکت آرام سر و پلک زدن‌های اسلوموشن، برای من تنها همین یک صدا از او مانده است: «هـَ یـ» … «هـَ یـَ»

Advertisements

برایم سخت است تفکرات ارزشمندم را طوری جمع و جور کنم که شروع، بدنه و پایان‌بندی درست و درمانی داشته باشند به جهت نشر در اینجا؛ اما بنا هم ندارم که لال از دنیا برم. این «بنا» هم البته به نوبه‌ی خودش کلمه‌ی جالبی‌ست؛ لااقل برای بنده. «بنّا» که جزو آدم‌های اصلی دگیر در حرفه‌ی ماست و کم‌تر کسی را می‌شناسم که موقع نوشتن تأکید خاصی در گذاشتن تشدید روی نونش داشته باشد که خب نتیجتن می‌شود همان «بنا»؛ اسم کامل شرکت ما هم «طراحان و بناکنندگان زاو» است و بنده هرازگاهی هم چت می‌کنم روی این بنا و بنّا و در تخمی‌ترین نوع دی-دریمی که یک انسان -درحالیکه پایین کراواتش توی بشقاب سوپش افتاده- می تواند بکند، فکر می‌کنم به روزی که من آن روز در عین نایس بودن، به موقعش خیلی هم آدم جدی و ترسناکی هستم و در کارگاه ساختمانی از تخمی کار کردن تیم بنّایی نه فقط ناراحت که عصبانی هم می‌شوم و یقه‌ی بنّای مربوطه را می‌گیرم که این چه وضع کار کردنه!؟ تو فکر کردی ما کی هستیم!؟ هان!؟ طراحان و بناکنندگان زاو!؟ نخیر! در اصل اسم ما طراحان و بنّاکنندگان زاوه! بدون با کیا طرفی و … یا همین سرمربی سابق (فعلی!؟ بسکه هی قهر و آشتی کرد نمی‌دانم) کشتی فرنگی‌مان، آقای بنا، خب واقعن بنّا به عنوان فامیلی خیلی معقول‌تر نیست از بنا!؟ آقای ساختمان! آقای قهوه‌ای! از این ها گذشته یک چیز «به زعم من» خیلی بامزه‌ای که میثم تعریف می‌کند (می‌کند، نه کرد؛ میثم را که بشناسید می‌دانید که صرف فعل ماضی در مورد او غلط است و مثلن هرکدام از داستان‌ها و خاطره‌هایش را هزاران بار مثل روز اول تعریف می‌کند و تقریبن در  همه‌ی موارد می‌تواند تو را هم مثل روز اول سر کیف بیاورد) خاطره‌ای است از یکی از دیدارهای عمومی آقای خمینی، اما در اواخر عمرش که دیگر نای حرف زدن نداشت و صرفن اقشار مردم در حضور او جمع می‌شدند و آدم دیگری برای‌شان در محضر آقا صحبت می‌کرد و بنده خودم خاطرات بی‌ارزشی از یک باری که در عنفوان گوزسالگی همراه با پدرم در همچه دیداری شرکت کرده بودیم دارم و این سوای آن یک باری است که در خیلی طفولیت در پای یکی از سخنرانی‌های آتشین آقا حاضر شده بودم و البته فقط یادم هست که من را هم سر دست بلند کردند تا مثل چفیه یا چیزهای دیگر به دست آقا یا دست‌کم به نرده‌های لبه‌ی ایوانی که صندلی آقا بود بمالند جهت تبرک. از نقل میثم دور نیافتیم؛ سخنران آن روز در پایان صحبت‌هایش آقای خمینی را خطاب قرار می‌دهد که با اینکه حضرت امام کسالت دارند و قرار نبوده که ایشون صحبت بفرمایند ولی من می‌خوام از محضرشون تقاضا کنم در پایان جلسه امروز اگر صلاح می‌دونن مردم رو دعا کنند … (چیزی قریب به این مضمون)؛ با اشاره سر آقای خمینی و لابد رمزگشایی مرحوم حاج احمد آقا، میکروفن در مقابل صندلی امام قرار می‌گیرد و ایشان هم با مکث و طمأنینه بسیار که بخشی‌ش ذاتی او بوده و لابد بخشی‌ش هم از سن بالای او ناشی می‌شده می‌گوید: «اول بنا نبود ما صحبت کنیم؛ لاکن دعا، منافاتی ندارد با بنا؛ …» عالی نیست؟
نیست که نیست! من اصلن نیامده بودم این‌ها رو بگویم. چیزی هم که می‌خواستم بگویم ماند. چون هنوز نمی‌دانم چه‌طور یک جور خوب و منطی‌یی بهش برسم.