بدست آقای چاغر

پیرزن، چند صندلی آن‌ور تر من نشسته بود و کل مسیر ایستگاه پل صدر تا دروازه دولت را که به هوای رسیدن به تئاتر شهر و دیدن نمایش کسالت‌بار آقای جلال تهرانی در قطار بودم من را میخ خودش کرده بود؛ از همان لحظه‌ی اولی که موقع نشستن دیدمش و به‌نظرم چروک‌ترین صورت دنیا آمده بود، تا کمی بعدترش که با به نوبت مخاطب قرار دادن دو جوانی که روبرویش نشسته بودند و بعدش دوتایی که بغل دستش، یعنی بین من و او بودند، به چشم‌برهم‌زدنی آنها را از حال افسرده‌ی چرتی پایان یک روز کاری/کیری درآورد و به وضوح حالشان را خوب کرد. پیرزن، و طبعن همه‌ی این دور و بری‌ها، ترک‌زبان بودند و من شانس فهمیدن حرف‌هاشان را نداشتم و باید تلاش می‌کردم تا از روی کلمات مشترک و اسم جاها و آدم‌ها صرفن حدس‌هایی بزنم.  همین من را بیشتر حساس کرده بود روی کلماتی که از دهن هرکدامشان در می‌آمد. یکی دو ایستگاه مانده بود به مقصد من که پسر بغل‌دستی‌م سر درددلش حسابی باز شده بود و چیزهایی از زندگی‌اش می‌گفت که بقیه، همه گوش‌شان را سپرده بودند به او. چه می‌گفت؟ نمی‌دانم. اسم چندتایی بیمارستان را از توی حرف‌هاش می‌فهمیدم. آخرینش لاله در شهرک غرب. این‌ها را گفتم تا به اینجا برسم، به لحظه‌ای که پیرزن، عامل اصلی فتنه که حالا هم مخاطب اصلی پسر جوان بود دستش را زده بود زیر چانه و رو به پسرک هی سرش را در سکوت تکان می‌داد و از یک جایی شروع کردن به تکرار یک کلمه: «هـَ یـَ» «هـَ یـَ» … و همین «هـَ یـَ» من را جاکـَن کرد؛  برد به حدود بیست و چند سال پیش. مادربزرگ مادری‌ام «خانوم» که ما «خانوم جان» صداش می‌کردیم؛ پیرزن جمع و جور ِ ترک‌زبان به غایت زیبا و کم‌حرفی که شاید کم‌حرفی‌اش از سال‌ها تسلط بی‌چون و چرای پدربزرگم در نظام مطلقن پدرسالار حاکم بر خانواده می‌آمد. هرچه بود خانوم فقط می‌شنید. سنگ صبوری آرام و با حرکات کند. پررنگ‌ترین تصویری که از او دارم نمای بسته‌ی صورت اوست وقت شنیدن حرف دیگران. با مژه‌های بسیار  بلندش که فکر می‌کردی از سنگینی همین مژه‌هاست که چشم‍هاش انقدر آرام پلک می‌زند. انگار تصویر اسلوموشن تکان بادبزن دستی در دستان خانوم چان یا خانوم هُوا در فیلم‌های آقای کاروای. و روی این تصویر، روی همین حرکت آرام سر و پلک زدن‌های اسلوموشن، برای من تنها همین یک صدا از او مانده است: «هـَ یـ» … «هـَ یـَ»

Advertisements