آقای چاغر

زمان دانشجویی یک آدمی داشتیم توی دبیرخانه‌ی دانشکده‌مان که دکتر صداش می‌کردیم. دکتر یحتمل دیپلم ردی بود یا حالا اگر نخواهم اغراق کنم باید بگویم که شاید هم به زور دیپلم داشت؛ اما چون قدمت داشت، یعنی از سال گوز تا همان موقع‌هایی که من دانشجو بودم و کمی بعدتر در همان پوزیشن کارمند دبیرخانه و نهایتن مسؤول دبیرخانه‌ی دانشکده کار کرده بود، و چون آدم محبوبی بود در بین بچه‌ها، و این بچه ها که می گویم شامل دختر و پسرهای سال چهل و دو که حالا برای خودش پیرزن پیرمردهای هاف هافویی شده‌اند می‌شد تااا (با چندتا الف کش‌دار) همین ماهایی که جای نوه‌های آنها بودیم، یک روزی پدران و مادران ما در دانشکده که منظورم دانشجوهای اواسط دهه‌ی پنجاه است، طی مراسمی سراسر لهو و لعب، از همان قِسم که متأسفانه در رژیم سابق بسیار رواج داشته، به او دکترای افتخاری داده بودند و او برای همیشه دکتر شد. این دکتر ما قصه زیاد دارد و می‌شود چند ده تا نوشته را به او و قصه‌های او از نزدیک به پنحاه سال دم‌خور بودن با شاید کس‌خل ترین دانشجوهای ایران اختصاص داد؛ از انگشت کردن کردن هویدای نخست وزیر در مراسم رسمی، از کول کردن استادی که بچه ها با او حال نمی‌کرده اند و پرتاب کردنش به محوطه‌ی بیرون از دانشگاه، از انقلابی شدن بچه‌های دهه‌ی پنحاه، از میرحسین وقتی که دانشجو بود، از جنگاور شدن بچه‌های دهه‌ی شصت، از فضای بسته و دلمرده‌ی دانشکده در دوران سازندگی، از بازگشت انقلابی بچه‌ها به لشاشت و شرارت در دوران اصلاحات و نهایتن از قهقرای سال‌های بعدش تا جایی که عذر دکتر را هم خواستند؛ اما بنای من در این چهار خط (!؟)، روایت این‌ها نیست. می‌خواستم برسم به اینجا که دکتر به‌خاطر قدمت و محبوبیت‌ش حق و حقوقی هم داشت؛ من‌جمله اینکه توانسته بود دست پسر عقب‌افتاده‌اش را هم توی همین دانشکده بند کند و مطلقن هیچکس با این موضوع مشکلی نداشته باشد. علی، پسرِ دکتر، جوانک سی و چند ساله‌ای که شبیه اکبر عبدی فیلم مادر دستش می‌لرزید و کنترل مناسبی رو آب دهانش نداشت. هرروز در فضا حضور داشت و با دستگاه کپی کار می‌کرد. دستگاه کپی مربوط به بخش اداری دانشکده که فقط فرم‌ها و سؤالات امتحانی و چیزهایی شبیه به این را کپی می‌کرد و با مشتری و دانشجو سر و کار نداشت و از این نظر کارش خیلی هم سخت نبود و او هم کم و بیش از عهده بر می‌آمد و باید این را هم بگویم که در همه‌ی سالهایی که من آنجا بودم یک بار هم شنیده نشد که کسی از کیرتیز های دانشکده مثلن توانسته باشد علی را اغفال کند و دسترسی نامشروعی به سؤالات امتحانی پیدا کند. خلاصه این‌که علی در مجموع موجود دلنشینی بود که بیشتر وقتش را توی اتاقش به سر و کله زدن با دستگاه کپی‌اش می‌گذراند و روزی یکی دوبار سر و کله‌اش در ووید و راهروها پیدا می‌شد و در مواجهه با آدم‌ها بعد از «سلام مهندس»‌ای که از بچه‌ی ترم یکی می‌گفت تا استاد هشتاد، نود ساله اگر دل به دلش می‌دادی و باهاش می‌ایستادی به حال و احوال کردن، فقط و فقط یک دغدغه داشت. بعله؛ به شکل جدی و پیگیری نگران آب و هوا بود و چهار فصل سال هم براش فرقی نمی‌کرد. هرروز صبح روزنامه‌های دبیرخانه را برمی‌اشت و لابلای صفحاتش دنبال اخبار هواشناسی یا بهتر بگویم، دنبال خبر بدی مربوط  به وضع آب و هوا، نه فقط در ایران، که در هرکجای دنیا می‌گشت. البته که می‌دیدی و می‌شد حدس هم زد که شب‌ها توی خانه‌شان هم مشتری پر و پا قرص گزارش‌های اداره‌ی هواشناسی بود و پیگیر اخبار مربوط به حوادث طبیعی در اقصی نقاط جهان. حوادث طبیعی هم  برای او مشخصن شامل طوفان و سیل و خشکسالی و اینها می‌شد و چیزهایی مثل زلزله و آتشفشان براش از کمترین اهمیتی برخوردار نبود. تا می‌گفتی علی خوبی؟ چه خبر؟ شروع می‌کرد که مهندس هوا ازین هم قراره سردتر بشه یا گرمتر بشه یا فلان جا خیلی بارون اومده یا بهمان جا خشکی شده یا که مهندس برف نیومد! پس کی میاد؟ و روزهای زیادی می‌دیدی‌ش که دچار بحران شده؛ دوره افتاد توی دانشکده تا بتواند با کسی سر صحبت را باز کند؛ با نگرانی راجع به اخبار بدی که از تلویزیون دیشبش یا روزنامه صبحش راجع به آب و هوای جایی گرفته بود حرف بزند و نهایتن بپرسد که آخرش چی می‌شه مهندس!؟ …

حالا چی شد و کی بود که یاد علی افتادم؟ شاید کمتر از یک سال پیش یک  مقطعی با حال و روزی در آستانه‌ی دپرشن افتاده بودم به چَت کردن و وایبر کردن با دوستان و آشنایان نزدیکِ فرنگ رفته‌ام. هرکدامشان، طفلی‌ها و نامردهای توأمان، افتاده‌اند یک گوشه‌ی دنیا؛ از شرق و غرب آمریکا بگیر تا گوشه و کنار اروپا و استرالیا و کانادا و حتی جایی مثل مالزی یا دوبی! یک روزی از همان روزها به خودم که آمدم حال خودم را خیلی شبیه به علی دیدم با این فرق که من، چِت کرده بودم روی ساعت‌ها. اولین و در بیشتر موارد واقعی‌ترین سؤالم از آدم‌هایی که زمانی دوستان نزدیکم بوده‌اند درباره‌ی ساعت بود. بعله؛ چند روز بعد روی World Clock  گوشی‌ام ساعت بیشتر از ده جای مختلف دنیا رو اضافه کرده بودم و هرازگاهی مچ خودم را می‌گرفتم ‌که یک ساعتی خیره مانده‌ام به این صفحه و هی بالا پایین‌ش می کنم. کمی بعدتر که دیگر گرگ مسیر شده بودم بی‌نیاز از اینکه این صفحه را باز کنم خیره می‌ماندم و توی مغزم بالا پایین‌ش می‌کردم. اختلاف‌ها را روی هوا می‌گفتم و می‌توانستم هرکدام از آدم‌هایم را در حالتی که در ان لحظه هستند تصور کنم. فلانی الان حتمن خوابیده و بهمانی دارد می‌رود پاب سر کوچه آبج عصر جمعه‌اش را بزند، الی آخر … کار باطل! حکیمانه‌ترین چیزی که از این حجم از بطالت درآوردم یک صبح شنبه‌ی افتضاحی بود که از شدت هنگ‌اور و عذاب ساعت‌های کاری پیش رو خودم را در آستانه‌ی مرگ می‌دیدم که با مسیج شاد و خوشحالی از دوستِ دختری ساکن گوشه دیگری از دنیا، که به‌نظرم برای هم کارکردی جز فراهم کردن خوراک مجازی برای مستربیشن ذهنی نمی‌توانستیم داشته باشیم، مواجه شدم که مهمانی آخر هفته‌اش را با انرژی عجیبی شروع می‌کرد و از طریق مسیج به من می‌رساند که شات اولش را به سلامتی من نوشیده و جای خالی من را تا دسته حس می‌کند و …؛ این موقعیت ناگهان برای من شد تعریف دقیقی از مفهوم فاصله. و تنها چیزی که در آن لحظه از ذهنم خطور کرد یک کلمه بود؛ فقط یک کلمه که چندین بار پشت سر هم تکرارش کردم؛ فاک! البته که همین موقعیت کذایی و بعدتر یادآوری‌ش برای من کار چند جلسه تراپی و امام‌زاده داوود را یک‌تنه انجام داد و کمی بعدتر دیگر حالم این نبود. حتی کم کم کل ماجرای ابتلای یکی دو ماهه‌ام به این بیماری که اسمش را گذاشته بودم سندروم علی هم از یادم رفت، تا همین روزها که خواهرم برای مدتی به جایی در آمریکا رفته و حال و روز مادرم که در خانه می‌چرخد و مدام ساعت خواهرم را می‌پرسد و حال او را حدس می‌زند، دوباره من را یادش انداخت.

دوباره دیدمش؛

حاضرم قسم بخورم كه همون قبلي بود! کلن مگه چندتا بشقاب‌پرنده ممكنه اومده باشه توی جو زمين كه دوتاش هم بخواد سر از زندگي من درآره؟ هان!؟ اون هم با سر و شكل شبيه هم! حالا البته این درسته که ما مي‌تونيم فكر كنيم همه‌ی بشقاب‌پرنده ها یه شکلن. يا دست‌كم می‌تونیم بگيم «اغلب» یه شکلن؛ مثل اینکه اغلب بلغارها کچلن. بعله؛ ما می‌تونیم بگیم که بلغارها اغلب کچلن، هرچند كه توي تیم طلايي‌شون توي جام ٩٤ فقط و فقط يوردان لچكوف شون كچل بوده باشه؛ یا اینکه نهايتن می‌تونستیم بگيم اون ليان كيرياكوف هم فاميلي‌ش يه‌جوري بود؛ یه جوری كه به نظر بايد كچل می‌بود، که البته نبود و از قضا پرموترين بازيكن‌شون بود. بعله؛ اينا هيچكدوم مهم نيست. مهم اينه كه بلغارها اغلب كچلن و بشقاب‌پرنده‌ها هم اغلب يه شكلن؛ درست به همون شكلي كه با شنيدن اسم بشقاب‌پرنده توي ذهن هر آدمي تداعي ميشه ولی اگه بخواي كه توضيحش بدي در وهله‌ي اول كار سختي به نظر مياد. چون در عين فرم آشناش شبيه هيچ‌كدوم از احجام اقليدسي نيست. مثلن نمي‌توني بگي كه يه كره‌ايه كه فلان يا يه مخروطيه كه بهمان … هان!؟ بذاريد همين‌جا نظرم رو به صراحت راجع به اين موضوع هم بگم؛ اين گناه بشقاب پرنده نيست كه زمان اقليدس نتونسته بياد توي جو و خودش رو يه نشوني بده. اين نميتونه دليل مناسبی باشه واسه اينكه ما در كنار مكعب و كره و استوانه وسایر احجام اقلیدسی، بشقاب پرنده رو با این فرم یگانه و منظم‌ش نداشته باشيم. بعله؛ به عقیده‌ی من در نتیجه‌ی همین نگاه جزم‌اندیشانه ست که کار ما در تشریح و توضیح شکل بشقاب‌پرنده‌ها انقدر سخت شده. بشقاب پرنده‌ها باید که به عنوان یک واقعیت امروزی به رسمیت شناخته بشن و حقوقشون درکنار حقوق سایر احجام اقلیدسی محترم شمرده بشه؛ در نتیجه ی یک چنین تصمیم شجاعانه ایه که همه ی ما می تونیم از عواقب خطرناک احتمالی زیر زمینی بودن این موجودات اغلب بی آزار برای همیشه مصون بمونیم؛ هرچند که عده‌ای عمیقن به این باور معتقدند که راز و رمز خلاقیت بشقاب پرنده ها در غافلگیر کردن ما، در همین زیرزمینی بودن اونهاست؛ همونجور که گی ها و دگرباش‌ها هم در صورت به رسمیت شناخته شدن از دهن می‌افتند و دیگه انقدر نایس نخواهند بود؛ به هر حال … تا رسیدن به اون روز، ما همچنان مجبوریم که واسه ی تشریح شکل یک بشقاب پرنده، مِن ّ و من کنیم و به هِنّ و هن بیافتیم؛ البته این «ما» که می‌گم واقعن دارم کُس می‌گم، واقعیت اینه که من به زیبایی و سادگی از پس تشریح شکل بشقاب پرنده ی زندگی‌م بر میام؛ چرا که خودم از بچه‌گی تو کار درست کردن بشقاب پرنده بودم. بعله؛ یکی از اسباب بازی‌های محبوب من بشقاب پرنده هایی بود که خودم می ساختم. روش کار خیلی ساده بود؛ بسته به اندازه‌ی مورد نظر برای بشقاب پرنده، دو تا دونه بشقاب گود یا نعلبکی رو از طرف گودی شون به هم می‌چسبونیم. واقعن همین! بشقاب پرنده‌ی ما آماده‌ست. حالا البته همینِ همین هم که نه؛ بشقاب پرنده‌ی بدون نور و چراغ‌های رنگی رنگی کی دیده!؟ توی مرحله‌ی بعد ماژیک‌هاتون رو بیارید و دورتا دور لبه‌ی بالایی و لبه‌ی پایینی بشقاب پرنده رو یک یا دو یا حتی سه ردیف چراغ‌های رنگی بکشید؛ کاری که من می‌کردم و بابتش هم کتک‌های سفت و جانانه‌ای نوش‌جان می‌کردم؛ اما صادقانه بگم که ارزشش رو داره. کمی که حوصله‌تون بیشتر باشه و توی کارتون پیشرفت کنید می‌تونید جوری این چراغ‌های رنگی رو در دوایر متحدالمرکز ترسیم کنید که در نگاه دوم چشم بیننده به‌جای دیدن اون دوایر متحدالمرکز، قطرهای ترسیم شده برای اون دایره‌ی بزرگتر رو ببینه. بعله. واقعن چشم‌ها رو خیره می‌کنه همونجور که بشقاب‌پرنده‌ای که دوباره دیدمش چشم‌های من رو خیره ‌کرد. جوری که هرگز هزگز هزگز تصویرش از ذهن من پاک نشه و من الان بتونم با آرامش قلبی یک مؤمن واقعی بهتون بگم که بعله، این بشقاب‌پرنده‌ی دومی همون بشقاب پرنده‌ی چند سال پیش بود؛ همونی که اون بار هم درست یک هفته بعد از اینکه دوست‌دخترِ اون موقع‌هام ترکم کرد اومده بود سراغم.

حذف شد.

بعد از کلی وقت تونستم دوباره ساین‌این کنم این‌جا؛ مدتی که کلن از ذهنم پاک شده بود و حالا که اومدم یادم افتاد آخرین باری هم که می‌خواستم اینجا وارد شم تا شاید یه چیزی بنویسم، پسووردم رو یادم نیومده بوده و هرچی هم تلاش کرده بودم نتونسته بودم کار به نظر ساده‌ای مثل ریست کردم پسوورد رو انجام بدم؛ البته الان هم که موفق شدم این کار رو بکنم با چند بار تلاش ممکن شد؛ این یعنی یه‌کم باگ داره سیستم ووردپرس؛ حالا به تخم‌تون. می‌خواستم به اینجا برسم که الان اولین کاری که کردم این بود که نوشته‌ی قبلی‌م رو، که فک کنم مال یکی- دوماه پیش بود، خوندم؛ کس‌شعر محض بود؛ دیروز هم وبلاگ قبلی‌م رو یه نگاهی کردم و از شدت بلاهتی که توش موج می‌زد بر خودم لرزیدم. کله‌م پر شد از سؤالای این جوری که واقعن چرا این کارو با خودم می‌کرده‌م!؟ آیا همون موقع در واقعیت هم به همون اندازه‌ی وبلاگم کس‌شعر بوده‌م!؟ آیا الان هم همونقدر رقت‌انگیزم و مثلن باید یه مدتی بگذره که خودم بفهمم چقدر عنم!؟ آیا کلن وبلاگ نوشتن کار کس‌شعریه!؟ وبلاگ قبلی‌م، اگه به‌عنوان یه ناظر آگاه بی‌طرف از بیرون بهش نگاه کنم، تصویر یک آدم جقی‌‌ِ سراسر عقده‌ی شوآف رو برام می‌سازه. من نمی‌خواستم این باشم؛ یعنی مطمئن نیستم که اون موقع اصن توجهم به این موضوع بوده یا نه؛ ولی الان مطمئنم که نمی‌خوام دوباره همون باشه. کس‌خوار مخاطب. واقعیت غم‌انگیز این بود که الان باز هم با خوندن اون چند خط پست اول همینجا، که مال خیلی وقت پیش هم نیست و نهایتن دو ماه ازش می‌گذره، تا حد زیادی نشونه‌های عن رو درش دیدم؛ بذارین برم پاراگراف بعد.
می‌دونید، تازگی‌ها سیستم عصبی‌م حساسیت ویژه‌ای روی یک موضوع خاص پیدا کرده؛ موضوع که می‌گم منظورم ویژگی اخلاقی‌ئه؛ چیزی که توی خیلی آدم‌های دور و برم می‌بینم و از یه‌جایی به بعد که یادم نیست کی بوده و کجا بوده و … برام خیلی آزارنده شد و هرچه هم که گذشت شاخک‌هام روش حساس‌ و حساس‌تر شد؛ جوری که الان دیگه سر سوزنش رو هرجا که ببینم رو هوا می‌زنم و بالطبع روی مخم هم می‌ره. الغرض، همین صفت رذیله‌ای که این‌همه دارم راجع بهش حرف می‌زنم رو تا دلتون بخواد در خودم و علی‌الخصوص در سابقه‌ی خودم توی وبلاگ قبلی پیدا کردم و ببینید که چه خواری از من گاییده شد با دیدن نمونه‌های بی‌شمارش توی همون دوصفحه‌ی اول آرشیو. جوری که دیگه نکشیدم ادامه بدم؛  بی‌خیال خوندن بقیه‌ش شدم و کلن فکر اینکه یک زمانی همون وبلاگ رو ادامه بدم رو از سرم بیرون کردم. حالا راجع به چی دارم حرف می‌زنم؟ بعله؛ سؤال به‌جاییه. ببینید، خیلی خلاصه‌ش می‌شه عدم صداقت و صراحت؛ لفاظی بی جهت به منظور منتقل کردن یک موضوعی که به هر دلیلی نمی‌تونیم اون رو به صراحت اعلام کنیم؛ نتونستنی که الزامن اخلاقی نیست، از ضعف ماست. با ذکر مثال سعی می‌کنم منظورم رو براتون تشریح کنم. توی وبلاگ قبلی‌م پر بود از «ادا» های لحنی (نمی‌دونم اسم خوبی دارم براش می‌گذارم یا نه) یعنی اینکه در آرشیو من و در دوره‌های مختلفش به کرات می‌تونی «ادا» ی آدم‌های مختلف دیگری رو چه در لحن کلی و حتی چه در تک‌مضراب‌هایی که گاه وسط جمله می‌اومد ببینی؛ و پناه می‌برم به خدا به‌خاطر اینکه خودم می‌دونم که علت این ماجرا این بوده که در دوره‌های مختلف من با دخترها (و خیلی ندرتن پسرها)ی بلاگر مختلفی دلم می‌خواسته طرح دوستی و آشنایی و مراوده بریزم و با اون مغز کوچک خودم فکر می‌کردم راهش اینه که در من شباهتی با خودشون ببینن و حتی از اون هم بدتر، من با استفاده‌ی عامدانه‌ی خیلی مشخص از تکه کلام‌های شخصی اونها یا ساختار جملات اونها بهشون گرا بدم که هی فلانی که می‌خونی این یادداشت رو ببین که من حواسم بهت هست و منم با تو حال می‌کنم و ببین که چه زوج موفقی می‌تونیم با هم تشکیل بدیم. الله‌اکبر از حماقت بشر. همه‌ی اینها به این دلیل که من بلد نبودم و یا در خودم نمی‌دیدم که برم به صراحت با اونها سر صحبت رو باز کنم یا تیک بزنم یا هرچی. بعضن حتی به این فکر کردم که نکنه که اصلن نفس این وبلاگ نوشتن، لااقل برای من، حکم پوششی رو داره واسه‌ی دغدغه‌ی اصلی‌تری که محترمانه‌ش می‌شه دختربازی؟ خب چه کاریه واقعن! برم دختربازی‌م رو بکنم دیگه. هان؟

پ.ن: این نوشته مدتی همینجور نصفه و نیمه در درفت‌ موند و حالا که نگاهش می‌کنم یادم نمیاد چه‌جوری به کجا می‌خواستم برم و قرار بوده که تهش چی بشه. همین‌جوری پابلیش می‌شه.

حذف شد.