آقای چاغر

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب … الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب … الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب … الحمدلله الذی جعلنا … الحمدلله …

پدرم، وقتی که قم بودیم، معتمد محل بچه‌گی‌هایمان بود و چون سید بود، غدیر که می‌شد شاید پانصد نفر از کله‌ی صبح تا عصر در خانه‌مان را می‌زدند و می‌آمدند هرکدام پنج دقیقه‌ای می‌نشستند و با چایی و شربت پذیرایی می‌شدند و از توی یک کاسه‌ی بزرگی که به مناسبت همین عید پر شده بود از سکه‌های به فراخور زمانش پنج تومانی تا پنجاه تومانی، یا بعدترها اسکناس‌های پنجاه یا صدتومانی‌یی که درطولش ده‌ تایی تا خورده و دورش یک نوار سبز  پیچیده شده بود، چیزی را به رسم عیدی برمی‌داشتند و می‌رفتند. از میان این پانصد نفر، درصدی شان بودند که آدم‌های تحصیل‌کرده‌تر و به‌قول گفتنی آدم‌های مُلّاتری بودند، مثل آخوندهای محل یا کارمندهای تحصیل‌کرده‌ی اداره‌جات یا کاسب‌های قدیمیِ پنجاه سال پای منبر نشسته، وقتی وارد خانه‌ی ما می‌شدند و با پدرم همدیگر را در آغوش می‌گرفتند به مصافحه، اول این عبارت بالا را «وردگونه» در گوش هم زمزمه می‌کردند و بعد روی هم را می‌بوسیدند و تبریک عید و مابقی ماجرا. هنوز هم که این صحنه را به یاد می‌آورم، وردگونه بودن ادای این ذکر توسط آنها برایم خیلی پررنگ است. نزدیک گوش هم و با صدای آرام و خیلی هم با طمأنینه. انگار «اسم شب»ی که در گوش هم می‌گفتند و خیالشان راحت می‌شد که خودی هستند و خطری تهدیدشان نمی‌کند. طبیعی است که در آن سال‌های کودکی، 6-5 سالگی، خیلی بیشتر این ماجرا عجیب و غریب به نظر بیاید و از آنجا که می‌دیدم و می‌فهمیدم که فقط آدم‌های مهم‌تر و بزرگ‌تر هستند که این راز را، آن هم با زبان عربی که من چیزی از آن نفهمم، در گوش هم می‌خوانند خیلی برایم مهم شده بود و می‌خواستم هرجور که شده سر از آن دربیاورم. این بود تا یک وقتی که یک کسی، که هیچ یادم نمانده کی، یک تابلویی برای ما هدیه آورد که همین ورد کذایی با خط نستعلیق روی آن نوشته شده بود؛ هرچند چاپی و ارزان قیمت و در قابی زشت. ولی همین شد کلید ماجرا. توانستم برای اولین بار سر تا ته این جمله را بخوانم و شاید انقدری هم بزرگ شده بودم که معنی آن را هم کم و بیش بفهمم. خیالم راحت شده بود، اما حتی وقتی که بزرگ‌تر هم شده بودم، مثلن نوجوانی، جذبه‌ی این صحنه‌ی روبوسی و ذکرِ درِگوشیِ عید غدیر، هرسال که تکرار می‌شد باز هم مرا می‌گرفت. هم من را به خاطره‌ی کودکی‌ام و رازآلودگی این ماجرا می‌برد که برایم خوش‌آیند بود و هم در سنینی بودم که باید تکلیفم را با این مسائل روشن می‌کردم! می‌خواستم حق و باطل کنم. می‌توانستم این موضوع را به دو بخش تفکیک کنم؛ یکی خود عبارت و معنایی که مستقیمن به آن دلالت می‌کرد و دیگری که برایم جذاب‌تر بود زاویه‌ی «آیین»ای موضوع بود. فرمی که این عبارت در آن ادا می‌شد و معنای ضمنی‌یی که بواسطه‌اش به کل ماجرا اضافه می‌شد و می‌شد برای تاریخش قصه‌پردازی کرد. پدرم و دوستانش را می‌بردم یک ناکجایی در دل تاریخ و در سر و شکلی شبیه سریال‌های تاریخی-مذهبی. اقلیت‌ خجسته‌دلی می‌دیدمشان که تحت فشار اکثریت یا حاکم جائر زمانشان انگار که سازمان مخفی زیرزمینی‌یی ساخته باشند برای حفظ و نگه‌داری از گوهر یگانه‌ی حقیقتی که پیش آنهاست. با لباس‌های مندرس و نگاه‌هایی که به زمین دوخته شده از کنار هم می‌گذرند و جایی که فرصت را مناسب ببیند نگاهی یا حرف کوتاهی بین‌شان رد و بدل می‌شود، انگار قول و قراری … و خلاصه از این جور تصورات. و نهایتن هم فکر می‎کردم شادی آزادی‌شان را پاداش مقاومت آن سالها می‌دانند و تأثیر جادوویی این ورد، طبیعی‎ست که حالا هم با افتخار آن را در گوش هم بخوانند. کشف دیگر آن سال‌هایم جمله‌ی معروف آقای خمینی بود درباره‌ی محرم و صفر؛ «این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.» شاید یکی از درست‎ترین و علمی‌ترین حرف‎های آقای خمینی. طبعن که آقای خمینی روایت شیعه را مساوی اسلام می‌بیند اما کم حرفی نیست تأیید اینکه کل این ماجراها چیزی نیست جز آیین‌ها و مناسک؛ اینها را که ازش بگیری هیچی تهش نمی‌ماند. مثل قصه‌ی بی‌دین شدن جلال آل احمد از زبان خودش که با تشکیک و برداشتن مهر از نماز خواندنش شروع شد و خیلی زود به تهش رسید. درک این موضوع و ربط دادنش به ورد کذایی غدیر کلید ماجرا بود. آدم‎هایی که این ورد را می‎خوانند درواقع خودشان را مفتخر می‎دانند به موضوعی که خود آن موضوع حیاتش را مدیون همین اینهاست. مدیون همین آدم‌هایی که «اطوار» حتی به نظر عجیب و مضحکی مثل خواندن اوراد در گوشی را با خوشحالی نمایش می‌دهند و به آن افتخار هم می‌کنند. در نگاه اول شاید این آدم‌ها هستند که دست و پایی می‌زنند تا از چیزی کسب هویتی بکنند، اما حتمن دقیق‌ترش این است که آنها خودشان هستند که این هویت را برای خودشان ساخته‌اند و زنده نگه‌ داشته‌اند.

حالا حکایت ماست …

 صبح روز بعد باز می‌بارید، بارانی موربِ خاکستری

«صبح روز بعد باز می‌بارید، بارانی موربِ خاکستری مثل یک پرده نوسانی از دانه‌های بلور. پاشدم همین‌طور که احساس کوفت و روفت و خستگی می‌کردم و ایستادم به تماشای بیرون پنجره، با طعم تیره و تندی از خانواده‌ی سترن وود در کامم. مثل جیبهای مترسک از زندگی تهی بودم. رفتم به نیمچه آشپزخانه و دو فنجان قهوه نوشیدم. بجز الکل هم می‌شود آدم دردسر خماری بکشد. مال من از زنها بود. زنها حالم را بهم می‌زدند.»

این‌ها را فیلیپ مارلو، قهرمان افسانه‌ای چندلر می‌گوید در «خواب گران»، ترجمه‌ی خواندنی قاسم هاشمی‎نژاد از «بیگ اسلیپ». فردای شبی که دو زن، خواهران سترن وود، به قول خود مارلو، مارلوی به روایت هاشمی‌نژاد، هردو در یک شب لول را طرف او گرفته بودند و با اینکه تصویر ساخته و پرداخته‌ی چندلر از این دو خواهر کم جذاب نیست -یکی بلندِ مومشکیِ جاافتاده و دیگری طلاییِ تودل بروِ کم سن و سال- ولی هیچکدام اینها مارلوی سفت و سخت را گیرنمی‌اندازد. گیر نیانداخته. اینها رو می‌گویم تا تصویر کلی‌یی هم از موقعیت مارلو در آن صبح کذایی داده باشم؛ هرچند که چه فرقی می‌کند! و می‌دانم که شما هم می‌توانی مجرد از خط داستان با لحظه‌ی مارلو حال خودت را بکنی و لابد حواست هست که گیر نکنی روی کلمه‌ی «زنها» و می‌دانی که به جای زنها به‌راحتی می‌توانی بگذاری مردها، آدم‌ها، خرس‌ها، … .